تاریخ انتشار : شنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۵ - ۷:۳۰
کد خبر : 35041

به بهانه روز خبرنگار؛

سکینه مریخ

من یک خبرنگارم؛ رنجِ دانستن درد دارد

من یک خبرنگارم؛ رنجِ دانستن درد دارد
من یک خبرنگارم؛ شغلم فقط نوشتن چند سطر خبر و انتشار آن نیست، خبرنگاری برای من یعنی زندگی کردن با آدم‌ها، نشستن پای درد دل‌هایشان، شنیدن بغض‌هایی که شاید سال‌ها در گلویشان مانده، تحمل غصه‌هایشان، اشک ریختن با گریه‌هایشان و خوشحال شدن از شادی‌هایشان. خیلی وقت‌ها احساس ما خبرنگاران زودتر از خودمان قدم برمی‌دارد؛ پیش از آنکه قلم حرکت کند، دل می‌نویسد و پیش از آنکه خبر منتشر شود، ما یک‌بار با آن زندگی کرده‌ایم.

به گزارش ریحان نیوز، رنج دانستن درد دارد؛ درد دارد وقتی زودتر از همه می‌فهمی چه اتفاقی افتاده است، وقتی خبر از دست رفتن یک انسان به تو می‌رسد و باید آن را در چند جمله خلاصه کنی؛ انسانی که برای خانواده‌اش فقط یک اسم نیست، بلکه تمام زندگی است.

از چه بگویم؟ از غم بی‌پدری که نفس را به تنگ می‌آورد، از مادری که با مرگ فرزندش بخشی از وجودش را از دست می‌دهد، از پدری که فوت جوانش کمرش را خم می‌کند، از همسری که ناگهان شریک زندگی‌اش را از دست می‌دهد یا از کودکی که هنوز معنای مرگ را نمی‌فهمد اما باید با جای خالی پدر یا مادرش بزرگ شود و این‌ها برای ما فقط خبر نیستند؛ پشت هر خبر، یک خانه است، یک خانواده است، یک دنیا خاطره است و قلب‌هایی که دیگر مثل گذشته نخواهند تپید.

ما پیش از آنکه دیگران این خبرها را بخوانند، با آنها خلوت کرده‌ایم؛ به صفحه سفید خیره مانده‌ایم، بغض کرده‌ایم، اشک ریخته‌ایم و بعد تلاش کرده‌ایم واژه‌ها را طوری کنار هم قرار دهیم که هم حقیقت را بگوییم و هم حرمت درد یک انسان را نگه داریم. خبرنگار بودن یعنی همین؛ باید احساس کنی اما حرفه‌ای بمانی، باید درد را لمس کنی اما اجازه ندهی احساس، حقیقت را از قلمت دور کند.

ما خبرهایی را شنیده‌ایم که فقط خبر نبودند؛ زخم بودند .. از بمباران گذشتیم، از جنگ، آتش، سوختن، زلزله و سیل ، کنار ویرانه‌ها ایستادیم، صدای گریه مردم را شنیدیم، دست‌های لرزان را دیدیم و با انسان‌هایی روبه‌رو شدیم که در چند دقیقه همه زندگی‌شان را از دست داده بودند. گاهی از حادثه برگشتیم، اما حادثه با ما برگشت؛ بعضی زخم‌ها بر تنمان ماند و بعضی دیگر در حافظه و جانمان نشست، ما جنگ را فقط از پشت صفحه تلویزیون ندیدیم؛ آن را لمس کردیم و با آن زندگی کردیم، اضطراب مردم، نگرانی خانواده‌ها، تلاش امدادگران و چشم‌های نگران کودکان را دیدیم و روایت کردیم.

برای شهدا هم نوشتیم؛ اما نه فقط با قلم، با دل. با خانواده‌های چشم‌انتظار نشستیم، با مادرانی همدرد شدیم که سال‌ها چشم به راه بازگشت فرزندشان بودند، از شهدایی نوشتیم که هنوز پیکرشان پیدا نشده و از آنهایی که پیکرشان بازگشت اما تکه‌ای از وجودشان را در راه دفاع و ایثار جا گذاشتند و خودشان برای همیشه در قلب مردم ماندگار شدند، در میان همه این روایت‌ها، نام شهید محمود صارمی برای ما معنای دیگری دارد؛ خبرنگاری که در مزارشریف افغانستان، در روزهایی که خبر با مرگ فاصله‌ای نداشت، ماند تا روایت کند، وی ۱۷ مرداد ۱۳۷۷ به شهادت رسید و نامش با روز خبرنگار گره خورد؛ روزی که برای جامعه رسانه‌ای ایران فقط یک مناسبت نیست، بلکه یادآور مسئولیتی است که گاهی خبرنگار برای انجام آن باید از امنیت و آرامش خود بگذرد.

صارمی رفت، اما روایتش ماند؛ همان‌طور که روایت خبرنگارانی که در جنگ‌ها، حوادث، زلزله‌ها، سیل‌ها و آتش‌سوزی‌ها ایستادند و آنچه را دیدند برای دیگران نوشتند، ماندگار شد. خبرنگار گاهی باید جایی بایستد که دیگران از آنجا دور می‌شوند؛ باید ببیند، بشنود و روایت کند تا حقیقت در سکوت گم نشود.

اما در میان تمام این روایت‌ها، یک روایت کمتر دیده شده است؛ روایت خود خبرنگار. ما همیشه پای درد دل مردم نشسته‌ایم، اما کمتر کسی پای درد دل ما نشسته است. اشک‌های مردم را دیده‌ایم، اما اشک‌های خودمان را پنهان کرده‌ایم ، صدای بی‌صدایان شده‌ایم، اما گاهی صدای خستگی و رنج خودمان در هیاهوی خبرها گم شده است، پشت هر خبر، خبرنگاری ایستاده که ممکن است خسته باشد، دلش گرفته باشد، زخمی باشد یا حتی خودش درگیر یک درد شخصی باشد، اما باید خبر را بنویسد، منتشر کند و به سراغ خبر بعدی برود.

مخاطب چند سطر را می‌خواند و عبور می‌کند، اما خبرنگار ممکن است یک تصویر را سال‌ها با خودش حمل کند؛ تصویر یک مادر، نگاه یک پدر، صدای گریه یک کودک یا خانه‌ای که بعد از یک حادثه دیگر شبیه گذشته نیست. بعضی خبرها تمام می‌شوند، اما برای خبرنگار تمام نمی‌شوند.

غم‌های ایران یکی و دو تا نیست؛ از شمال تا جنوب، از شهر تا روستا، هر گوشه این سرزمین قصه‌ای دارد؛ قصه داغ، مقاومت، امید، فقر، محرومیت، حادثه، عشق و زندگی. از مادر داغدار تا کودک بی‌پناه، از پدر چشم‌انتظار تا خانواده شهید، از خانه‌ای که در آتش سوخته تا میراثی که بخشی از تاریخ این سرزمین بوده و آسیب دیده است، همه این‌ها روایت‌هایی هستند که خبرنگار با خود حمل می‌کند.

ما برای دیده شدن خودمان قلم به دست نگرفته‌ایم؛ برای شنیده شدن صدای مردمی نوشته‌ایم که شاید هیچ تریبونی جز خبرنگار نداشته باشند. برای انسانی که مشکلش را کسی نمی‌بیند، برای مادری که سال‌هاست صدایش شنیده نشده، برای پدری که زیر بار یک داغ خم شده و برای خانواده‌ای که فقط می‌خواهد کسی دردش را جدی بگیرد.

من یک خبرنگارم؛ شاید همیشه در قاب خبر دیده شوم، اما خودم کمتر دیده شده‌ام. همیشه شنیده‌ام، اما کمتر شنیده شده‌ام. همیشه روایت کرده‌ام، اما کمتر کسی از زخم‌های خودم پرسیده است.

با این حال، هنوز می‌نویسم؛ چون باور دارم حقیقت ارزش روایت شدن دارد، درد مردم نباید در سکوت گم شود و صدای هیچ انسانی نباید آن‌قدر ضعیف باشد که شنیده نشود. خبرنگاری برای من فقط یک شغل نیست؛ تعهدی است به انسان، حقیقت و سرزمینی که در آن زندگی می‌کنم.

من یک خبرنگارم؛ امانت‌دار دردها، امیدها و حقیقت مردم. شاید سهم من از بسیاری از این روایت‌ها، یک بغض فروخورده و یک شب بی‌خوابی باشد، اما باز هم صبح که می‌شود قلم را برمی‌دارم و می‌نویسم؛ چون رنج دانستن درد دارد، اما برای خبرنگاری که درد مردم را دیده و شنیده، سکوت در برابر آن درد، از هر چیزی دردناک‌تر است.

و شاید در روز خبرنگار، پیش از آنکه به ما تبریک بگویند، فقط یک‌بار از ما بپرسند: «خودت چطوری؟» شاید همین سؤال ساده، تمام حرف‌های نگفته خبرنگارانی باشد که سال‌ها صدای دیگران بوده‌اند و در میان هزاران خبر، دردهای خودشان را بی‌صدا پنهان کرده‌اند.

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.