سکینه مریخ
وطن در قامت مردم مازندران معنا یافت

به گزارش،ریحان نیوز، وطن، همیشه در مرزهای روی نقشه خلاصه نمیشود؛ گاهی در دستهای پینهبسته کشاورزی قد میکشد که داس و تبر بر دوش به میدان میآید، گاهی در نقاشیهای رنگی دانشآموزی جان میگیرد که رؤیایش را با خود آورده است و گاهی در آغوش مادری معنا پیدا میکند که کودکش را به اجتماع میآورد تا در کنار دیگران، بخشی از یک روز متفاوت باشد و وطن گاهی هم بر چرخهای ویلچر جانبازی مینشیند که با وجود سالها رنج، هنوز خود را از سرنوشت این سرزمین جدا نمیبیند.
یکشنبه ۲۶ مهرماه، در مسیر میدان امام خمینی(ره) تا میدان شهید قاسمی ساری، برای من ایران همین چهرهها بود؛ مردمانی با زندگیها، شغلها و دغدغههای متفاوت که در اجتماع «جانفدایان ایران» کنار هم ایستاده بودند. در آن میان، هر چهره روایتی داشت و هر حضور، معنایی فراتر از یک تصویر خبری.
دانشآموزی نقاشیهایش را به میدان آورده بود؛ شاید سادهترین زبان برای گفتن حرفهایی که در دل داشت. به نقاشیهای او که فکر میکنم، به آیندهای میرسم که هنوز در دستهای کوچک کودکان این سرزمین شکل میگیرد؛ آیندهای که قرار است در همین خاک ریشه بدواند و روزی به دست همین نسل ساخته شود.
کمی آنسوتر، کشاورزی با داس و تبر بر دوش در میان جمعیت دیده میشد و ابزار کارش، روایت دیگری از وطن بود؛ وطنی که در شالیزارها، باغها و زمینهایی جریان دارد که زندگی خانوادهها به آنها وابسته است و برای چنین مردی، ایران تنها نامی بر زبان نیست؛ خاکی است که باید حاصل بدهد، آبی است که باید به زمین برسد و امیدی است که باید در پایان هر فصل، ثمره رنجش را نشان دهد.
مادرانی نیز کودکانشان را در آغوش گرفته یا با کالسکه همراه آورده بودند و در میان آن همه جمعیت، کودکانی حضور داشتند که شاید هنوز معنای شعارها را نمیدانستند، اما روزی تصاویر نخستین حضورهای اجتماعیشان را به خاطر خواهند آورد و آنها آیندهای بودند که بیآنکه سخنی بگویند، در برابر چشم ما ایستاده بودند؛ آیندهای که امنیت، آرامش و امید، حق طبیعی آن است.
و جانبازانی که با ویلچر به اجتماع آمده بودند؛ مردانی که حضورشان، گذشته را به امروز پیوند میزد و دیدن آنها یادآور این حقیقت بود که تاریخ یک سرزمین تنها در کتابها نوشته نمیشود؛ گاهی در جسم و جان انسانهایی باقی میماند که سالها پس از روزهای دشوار، هنوز بخشی از خاطره زنده جامعهاند و تکریم این انسانها نیز تنها در استقبال و تشویق خلاصه نمیشود؛ در حفظ کرامت، رسیدگی شایسته و توجهی ماندگار معنا پیدا میکند و در کنار این چهرهها، معلمان، پزشکان، پرستاران، کارگران، کسبه، کارمندان، ورزشکاران و دانشآموزان هم حضور داشتند.
آن روز، مازندران در قامت مردمش دیده میشد؛ در مردمی که هرکدام تکهای از زندگی خود را به میدان آورده بودند. اما این تصویر، فقط روایت یک شهر یا یک استان نبود. از دل همین چهرههای محلی میشد به معنای گستردهتری رسید؛ همبستگی ملی، زمانی جان میگیرد که مردم با همه تفاوتهایشان، خانه مشترک خود را به یاد بیاورند.
شاید در روزهایی که سایه جنگ و ناامنی، نگرانی را به زندگی خانوادهها نزدیکتر میکند، این احساس تعلق پررنگتر شود. آدمها در چنین روزهایی بیش از همیشه درمییابند که سرنوشتشان از یکدیگر جدا نیست؛ آرامش یک خانواده، امید یک کودک و امنیت یک شهر، بخشی از زندگی جمعی ماست.
بااینحال، همبستگی ملی را نباید تنها در لحظههای پرشور جستوجو کرد و محک واقعی آن، روزهایی است که جمعیت پراکنده میشود و هرکس به خانه، مزرعه، مدرسه، بیمارستان یا محل کارش بازمیگردد و آیا در آن روزها نیز میتوانیم رنج یکدیگر را ببینیم؟ آیا صدای کشاورز، نگرانی مادر، دغدغه کارگر و امید دانشآموز در تصمیمها و رفتارهای ما جایی دارد؟
وطندوستی، اگر قرار است ماندگار باشد، باید از میدان به زندگی بازگردد؛ در حمایت از مردم، در شنیدن مطالباتشان، در حفظ طبیعتی که میراث نسلهای آینده است و در ساختن جامعهای که شهروندانش بتوانند با امید و کرامت در آن زندگی کنند و دوستداشتن ایران، تنها دوستداشتن خاک نیست؛ دوستداشتن انسانهایی است که روی این خاک زندگی میکنند.
سرانجام، اجتماع پایان یافت و مردم به مسیر زندگی خود بازگشتند و دانشآموز نقاشیهایش را با خود برد، کشاورز به ابزار کارش بازگشت، مادر کودکش را همراه داشت و جانبازان نیز خاطره حضورشان را به خانه بردند و اما تصویری از آن روز در ذهن من ماند؛ تصویر مردمانی که با وجود تفاوتها، در لحظهای مشترک کنار هم ایستاده بودند.
من از آن اجتماع، فقط صدای شعارها را با خود نیاوردم؛ نقاشیهای یک دانشآموز، داس و تبر یک کشاورز، کودکی در آغوش مادر و جانبازی بر ویلچر نیز در خاطرم ماندند. هرکدام به زبان خود میگفتند که ایران، پیش از آنکه نامی بر نقشه باشد، زندگی مردمانی است که آیندهاش را میسازند و رنج و امیدشان به یکدیگر پیوند خورده است.
وطن در قامت مردم مازندران، در همان چهرههای ساده و صمیمی نمایان شد؛ اما معنای آن به مرزهای مازندران محدود نمیماند. ایران، خانه مشترک همه ماست؛ خانهای که استحکامش نه فقط به روزهای پرشور، بلکه به روزهایی بستگی دارد که دست یکدیگر را میگیریم، رنج هم را میفهمیم و برای فردایی بهتر تلاش میکنیم.
شاید معنای واقعی همبستگی همین باشد: بدانیم هرکدام از ما، با هر شغل و هر قصهای، بخشی از روایت ایران هستیم؛ روایتی که تا وقتی مردمش به یکدیگر بیندیشند و برای زندگی شایستهتر هم تلاش کنند، ادامه خواهد داشت.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

















ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0